غزل شمارهٔ ۴۱۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست
هله چون مینزند ره ره او را کِه زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا میلنگد
بد و نیک همه را نعره مطرب مددست
دف دریدست طرب را به خدا بیدف او
مجلس یارکده بیدم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر
دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند
این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گویا شاعر به حالت و حالتی از خویش میپردازد که گویا در زمانی بینوا و غمانگیز به سر میبرد. او از ساقی میخواهد که با هنر و نواهایش، حال و هوای او را تغییر دهد و به او شادی ببخشد. شاعر اشاره میکند که اگرچه هر گونه نیکی و بدی وجود دارد، اما نعره و نواهای مطرب میتوانند همه را تحت تأثیر قرار دهند. او به نوعی حس میکند که در غیاب شادی و موسیقی، روزگار به تلخی میگذرد و او powerless (بیقدرت) است. و در نهایت به این نتیجه میرسد که حوادث و فتنهها از سوی خداوند است و انسان در برابر آنها ناتوان است.