نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت

وآن سو که تیر رفت، حقیقت کمان نرفت

جان چست شد که تا بپرد وین تنِ گران

هم در زمین فرو شد و بر آسمان نرفت

جان میزبانِ تن شد در خانه گِلین

تن خانهٔ دوست بوَد که با میزبان نرفت

در وحشتی بماند که تن را گمان نبود

جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت

پایان فراق بین که جهان آمد این جهان

اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت؟

مرگت گلو بگیرد، تو خیره‌سر شوی

گویی رسول نامد وین را بیان نرفت

در هر دهان که آب از آزادیم گشاد

در گورِ هیچ مور وِرا در دهان نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع ارتباط بین جان و جسم پرداخته و در آن به مثالی از جدایی و تعلق آن‌ها اشاره می‌شود. شاعر می‌گوید که جان به سوی خود می‌رود و جسم نمی‌تواند به سمت جان برود. همچنین به تضاد بین دنیای مادی (جسم) و معنوی (جان) اشاره می‌کند و می‌گوید که جان در دنیایی از وحشت و تردید باقی مانده است، زیرا نمی‌تواند به حقیقتی که فراتر از دنیای مادی است، برسد. در نهایت، شعر به مرگ و فراسوی آن می‌پردازد و به این نکته اشاره می‌کند که در لحظه مرگ، انسان نمی‌تواند به طور کامل از عالم جسمانی خود جدا شود و در آن دنیا کسی را نمی‌بیند که از این جهان رفته باشد.