نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

درج عطا شد پدید غره دریا رسید

صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست

این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست

چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها

چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر

این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک

تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان

دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست

مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما

کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست

از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش

نور تو هم متصل با همه و هم جداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بررسی ارتباط میان عالم محسوس و عالم معنوی می‌پردازد. صحبت از زمانی است که انسان به وصال و لقا می‌رسد و نشانه‌های لطف و عطا در زندگی‌اش نمایان می‌شود. شاعر سوالاتی درباره هویت عمیق انسان و تفاوت میان ظاهر و باطن مطرح می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که انسان دارای دو بعد است: بعد خاکی و بعد الهی. در نهایت، شاعر از نور هدایت و اتصال به حقیقت سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که وجود انسان مانند آبی در کوزه‌ای محدود است که باید در جستجوی معانی عمیق‌تر باشد.