غزل شمارهٔ ۴۹ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا
زانک تو آفتابی و بیتو بود فسردنا
خلق بر این بساطها بر کف تو چو مهرهای
هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه میدهی دم به تو من سپردهام
من ز تو بیخبر نیم در دم دم سپردنا
پیش به سجده میشدم پست خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا
گردن دراز کردهای پنبه بخواهی خوردنا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان وابستگی و عشق عمیق به یک معشوق میپردازد. شاعر با تشبیه معشوق به آفتاب، نشان میدهد که حیات و زندگی او وابسته به وجود معشوق است. همچنین، او اشاره میکند که انسانها در زندگی مانند مهرههای بازی هستند و همه چیز به وجود معشوق برمیگردد. شاعر به سجده و تسلیم در برابر معشوق اشاره میکند و در نهایت از او میخواهد که به خواستههایش توجه کند. شعر به زیبایی احساسات عمیق و وابستگی انسان به عشق را به تصویر میکشد.