غزل شمارهٔ ۵۰۰ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قبله امروز جز شهنشه نیست
هر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باش
همه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه دراز
آتشی کو دراز و کوته نیست
در چه طبع تو خیالاتست
یوسفی بیخیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکند
همره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک را
عشق آن یک که پاره ده نیست
گه گهی میکشند گوش تو را
سوی آن عالمی که گه گه نیست
شمس تبریز شاه ترکانست
رو به صحرا که شه به خرگه نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی به بیان حال و روز افراد و جامعهای میپردازد که در آن، همه در خواب و بیخبرند و کسی به حقیقت توجهی ندارد. شاعر اشاره میکند که هر که به در میآید، بهانهای برای عدم حضور حقیقت میآورد و از جستجوی راه درست غافل است. در این میان، عشق و حقیقتی که وجود دارد، بین آنها پنهان است و هیچ کس به آن توجه نمیکند. شمس تبریز نیز به عنوان نمادی از حقیقت و روشنایی معرفی میشود که در دنیای پرهیاهو و سردرگم فعلی جا ندارد. به طور کلی، شعر به ناامیدی از وضعیت موجود و جستجوی حقیقت در عالم خیالات و عشق اشاره دارد.