نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود

چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود

چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود

چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود

نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود

کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود

عزم سفر دارد جان می‌نهیش بند گران

برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود

چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود

چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود

عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او

لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود

شه بچه‌ای باید کو مشتری لعل بود

نادره‌ای باید کو بهر تو غمخواره شود

بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما

گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود

چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی

آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود

گردش این سایه من سخره خورشید حق است

نی چو منجم که دلش سخره استاره شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به بیان قدرت و عظمت الهی می‌پردازد. شاعر از زیبایی و تأثیر عشق صحبت می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که عشق می‌تواند سختی‌ها و سنگینی‌ها را نرم کند و دل‌های مرده را زنده سازد. او می‌گوید که با نگاه به لطف الهی، سنگ‌ها به موم تبدیل می‌شوند و با قهر او، موم به خاره. همچنین به اهمیت سفر روح و عبور از بندهای دنیوی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق بر روی جهان رنگ و بوی خاصی می‌دهد، اما در عین حال باید به حقیقت وجود پی برد. شاعر در نهایت، به وجود خداوند و نمایندگی او در زمین اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر در دنیای کنونی مشکل یا غم وجود داشته باشد، باید انسان‌ها به لطف و کرم او رو آوردند.