نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

این قافله بار ما ندارد

از آتش‌ِ یار‌ِ ما ندارد

هر‌چند درخت‌های سبز‌ند

بویی ز بهار ما ندارد

جان تو چو گلشن است لیکن

دلخسته به خار ما ندارد

بحر‌ی‌ست دل تو در حقایق

کاو جوش کنار ما ندارد

هر چند که کوه برقرار است

والله که قرار ما ندارد

جانی که به هر صبوح مست است

بویی ز خمار ما ندارد

آن مطرب آسمان که زهره‌ است

هم طاقت کار ما ندارد

از شیر خدای پرس ما را

هر شیر قفار ما ندارد

منمای تو نقد شمس تبریز

آن را که عیار ما ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی احساس فقدان و ناامیدی را بیان می‌کند. شاعر اشاره می‌کند که قافله‌ای که در آن حرکت می‌کند، بار و هدفی ندارد و نمی‌تواند از عشق یار بهره‌ای ببرد. با وجود زیبایی‌های طبیعی و درختان سبز، بویی از بهار و تازگی احساس نمی‌شود. همچنین، روح انسان مثل گلشن زیبا است، اما دلش پر از خار و ناامیدی است. دل شاعر بر عمق حقایق زندگی نگریسته، اما از این جستجو چیزی نمی‌یابد. کوه‌ها ثابت و قائم هستند، اما خود او آرامشی ندارد. جانی که به مستی می‌رسد، از خمار و غم چیزی احساس نمی‌کند. در نهایت، شاعر در پی خورشید (شمس تبریز) است، اما آن را برای کسی می‌خواهد که لایق آن باشد. این شعر به نوعی عروج احساسات عاشقانه و جست‌وجو برای معنا و هدف در زندگی را به تصویر می‌کشد.