غزل شمارهٔ ۷۲۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر سینه که سیمبر ندارد
شخصی باشد که سر ندارد
وان کس که ز دام عشق دورست
مرغی باشد که پر ندارد
او را چه خبر بود ز عالم
کز باخبران خبر ندارد
او صید شود به تیر غمزه
کز عشق سر سپر ندارد
آن را که دلیر نیست در راه
خود پنداری جگر ندارد
در راه فکندهاست دری
جز او که فکند برندارد
آن کس که نگشت گرد آن در
بس بیگهرست و فر ندارد
وقت سحرست هین بخسبید
زیرا شب ما سحر ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و روز افرادی میپردازد که از عشق و احساسات عمیق بیبهرهاند. شاعر با تشبیهات مختلف، کسانی را توصیف میکند که بدون احساس و ارتباط عاطفی زندگی میکنند، مانند سینهای که سیم بر (عشق) ندارد یا مرغی که پر ندارد. این افراد با وجود اینکه ممکن است در دنیای خود باشند، اما از حقیقت و زیباییهای عشق بیخبرند و در زندگی خود آزردگی و ناراحتی را تجربه میکنند. شاعر این احساسات را در قالب تصاویری مانند صید غمزه و تیر عشق به تصویر میکشد و در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی بدون عشق و احساس، به نوعی بیمعناست. در پایان، به زمان سحر اشاره میکند و میگوید که این شب بیخبر از سحر، به خواب رفتن را توصیه میکند.