غزل شمارهٔ ۸۰۰ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود
ور به یاری و کریمی شبکی روز آری
از برای دل پرآتش یاران چه شود
ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد
کوری دیده ناشسته شیطان چه شود
ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت
همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود
آب حیوان که نهفتهست و در آن تاریکیست
پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود
ور بپوشند و بیابند یکی خلعت نو
این غلامان و ضعیفان ز تو سلطان چه شود
ور سواره تو برانی سوی میدان آیی
تا شود گوشه هر سینه چو میدان چه شود
دل ما هست پریشان تن تیره شده جمع
صاف اگر جمع شود تیره پریشان چه شود
به ترازو کم از آنیم که مه با ما نیست
بهر ما گر برود ماه به میزان چه شود
چون عزیر و خر او را به دمی جان بخشید
گر خر نفس شود لایق جولان چه شود
بر سر کوی غمت جان مرا صومعه ایست
گر نباشد قدمش بر که لبنان چه شود
هین خمش باش و بیندیش از آن جان غیور
جمع شو گر نبود حرف پریشان چه شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساساتی است که در مواجهه با عشق و فراق میتوان تجربه کرد. شاعر از تواضع، محبت و تعلق خاطر صحبت میکند و میپرسد که اگر عشق و محبت نباشد، چه بر سر دلهای پرآشوب و پریشان میآید. او به زیبایی و نور چشمان محبوب اشاره میکند و میگوید که در نبود او، وجود انسانها چگونه میتواند بیمعنا شود. همچنین به قدرت و تاثیر عشق بر زندگی انسانها پرداخته و میپرسد که در نبود محبت و رحمت، وضعیت زندگی انسانها به چه سمتی خواهد رفت. در نهایت، شاعر از مخاطب میخواهد که دقت کند و عمیقتر به احساسات و حال خود بیاندیشد.