نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۹۶ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانک بلندت کند تا بتواند فکند

قطره آب منی کز حیوان می‌زهد

لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند

توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت

کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند

تا نشود گردنی گردن کس غل ندید

تا نشود پا روان کس نشود پای بند

پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید

زهر بدان کس دهند کوست مُعوَّد به قند

برگ که رست از زمین تا که درختی نشد

آتش نفروزد او شعله نگردد بلند

باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو

از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند

از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت

نقش درختان شگرف صورت میوه نژند

دل مثل اولیاست استن جسم جهان

جسم به دل قایم است بی‌خلل و بی‌گزند

قوت جسم پدید هست دل ناپدید

تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به تأمل دربارهٔ جایگاه انسان و روح در برابر مظاهر دنیوی می‌پردازد. شاعر به ما می‌گوید که نباید به ظواهر و مقام‌های دنیا مغرور شویم، زیرا این مقام‌ها می‌توانند از بین بروند. او به مثال‌هایی از طبیعت اشاره می‌کند، مانند قطره آب که نمی‌تواند خود را به مقام قربانی برساند مگر اینکه به یک گوسفند تبدیل شود. همچنین تأکید می‌کند که برای رسیدن به چیزی بزرگ و باارزش، باید مراحل و پیش‌نیازها را طی کرد. در نهایت، شاعر به غیب و دنیای معنوی اشاره می‌کند و می‌گوید که دل انسان باید به امور باطنی و حقیقی توجه کند تا از ظواهر فریبندهٔ دنیا دور شود.