نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۹۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

پیرهن یوسف و بو می‌رسد

در پی این هر دو خود او می‌رسد

بوی می لعل بشارت دهد

کز پی من جام و کدو می‌رسد

نفس اناالحق تو منصور گشت

نور حقش توی به تو می‌رسد

نیست زیان هیچ ز سنگ آب را

سنگ بلاها به سبو می‌رسد

آب حیاتست ورای ضمیر

جوی بکن کآب به جو می‌رسد

آب بزن بر حسد آتشین

باد در این خاک از او می‌رسد

عشق و خرد خانه درون جنگیند

عربده هر لحظه به کو می‌رسد

هر چه دهد عاشق از رخت و بخت

عاقبت آن جمله بدو می‌رسد

گرچه بسی برد ز شوهر عروس

او و جهازش نه به شو می‌رسد

مایده‌ای خواستی از آسمان

خیز ز خود دست بشو می‌رسد

مژده ده ای عشق که از شمس دین

از تبریز آیت نو می‌رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حضور و نفوذ عشق و حقیقت می‌پردازد. بوی پیراهن یوسف و نشانه‌های عشق به ما می‌رسد، و این بوی خاص نوید بخش است. نفس روحانی و بیان حق، نور و حیات را به دل انسان می‌آورد. در این میان، سنگینی مشکلات و بلاها هم به تحمل آن‌ها منجر می‌شود. آب حیات، نماد امید و زندگی است که از درون انسان جوانه می‌زند. این شعر به تضادهای درونی عشق و عقل اشاره دارد و نشان می‌دهد که هر آنچه عاشق از دست می‌دهد، نهایتاً به او برمی‌گردد. در نهایت، مژده‌ای از دیار شمس، اشاره به ظهور دوباره حقیقت و عشق در زندگی دارد.