نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده سعدی

سعدی شیرازی / باب دوم در احسان / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

زبان‌دانی آمد به صاحبدلی

که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سِفله را ده درم بر من است

که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من

همه روز چون سایه دنبال من

بکرد از سخن‌های خاطر پریش

درون دلم چون در‌ِ خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزاد

جز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الف

نخوانده به جز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزد

که آن قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریم

از آن سنگدل دست گیرد به سیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاد

درستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوی

برون رفت از آنجا چو زر تازه‌روی

یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟

بر او گر بمیرد نباید گریست

گدایی که بر شیر نر زین نهد

ابو زید را اسب و فرزین نهد

بر آشفت عابد که خاموش باش

تو مرد زبان نیستی، گوش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتم

ز خلق آبرویش نگه داشتم

وگر شوخ‌چشمی و سالوس کرد

الا تا نپنداری افسوس کرد

که خود را نگه داشتم آبروی

ز دست چنان گربزی یاوه‌گوی

بد و نیک را بذل کن سیم و زر

که این کسب خیر است و آن دفع شر

خنک آن که در صحبت عاقلان

بیاموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش

به عزت کنی پند سعدی به گوش

که اغلب در این شیوه دارد مقال

نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شاعرانۀ سعدی به بیان تضاد بین دنیای مادی و معنوی می‌پردازد. شاعر از زبانی به نام «صاحبدل» صحبت می‌کند که درگیر مشکلات دنیوی شده و صرفاً به یک مبلغ مالی توجه دارد. او شب‌ها از این وضعیت ناآرام است و روزها حسرت می‌خورد. با اشاره به تجربه‌های زندگی، سعدی بر اهمیت اخلاق و آگاهی از درستی و نادرستی تأکید می‌کند و یادآور می‌شود که بهتر است در معاشرت با عاقلان و صاحبدلان باشیم و از آنها بیاموزیم. در نهایت، سعدی به این نتیجه می‌رسد که ثروت مادی هیچ ارزشی ندارد و باید در پی کسب خوبی‌ها و دوری از بدی‌ها بود.