نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت سعدی

سعدی شیرازی / باب سوم در عشق و مستی و شور / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شنیدم که بر لحن خنیاگری

به رقص اندر آمد پری پیکری

ز دلهای شوریده پیرامنش

گرفت آتش شمع در دامنش

پراکنده خاطر شد و خشمناک

یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟

تو را آتش ای دوست دامن بسوخت

مرا خود به یک بار خرمن بسوخت

اگر یاری از خویشتن دم مزن

که شرک است با یار و با خویشتن

چنین دارم از پیر داننده یاد

که شوریده‌ای سر به صحرا نهاد

پدر در فراقش نخورد و نخفت

پسر را ملامت بکردند و گفت

از انگه که یارم کس خویش خواند

دگر با کسم آشنایی نماند

به حقش که تا حق جمالم نمود

دگر هر چه دیدم خیالم نمود

نشد گم که روی از خلایق بتافت

که گم کرده خویش را باز یافت

پراکندگانند زیر فلک

که هم دد توان خواندشان هم ملک

ز یاد مِلک چون مَلک نارمند

شب و روز چون دد ز مردم رمند

قوی بازوانند کوتاه دست

خردمند شیدا و هشیار مست

گه آسوده در گوشه‌ای خرقه دوز

گه آشفته در مجلسی خرقه سوز

نه سودای خودشان، نه پروای کس

نه در کنج توحیدشان جای کس

پریشیده عقل و پراکنده هوش

ز قول نصیحتگر آکنده گوش

به دریا نخواهد شدن بط غریق

سمندر چه داند عذاب حریق؟

تهیدست مردان پر حوصله

بیابان نوردان پی قافله

عزیزان پوشیده از چشم خلق

نه زنار داران پوشیده دلق

ندارند چشم از خلایق پسند

که ایشان پسندیده حق بسند

پر از میوه و سایه‌ور چون رزند

نه چون ما سیه‌کار و ازرق بزند

به خود سر فرو برده همچون صدف

نه مانند دریا بر آورده کف

نه مردم همین استخوانند و پوست

نه هر صورتی جان معنی در اوست

نه سلطان خریدار هر بنده‌ای است

نه در زیر هر ژنده‌ای زنده‌ای است

اگر ژاله هر قطره‌ای در شدی

چو خرمهره بازار از او پر شدی

چو غازی به خود بر نبندند پای

که محکم رود پای چوبین ز جای

حریفان خلوت‌سرای الست

به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست

به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ

که پرهیز و عشق آبگینه‌ست و سنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف حالاتی از عشق و شوریدگی می‌پردازد و از تاثیرات آن بر انسان‌ها سخن می‌گوید. او از زیبایی و جاذبه عشق و رقص پری‌پیکرها می‌گوید که دل‌ها را به شعله درمی‌آورد و روح را پراکنده می‌کند. شاعر به یاد پندهای یک پیر دانا می‌افتد که تاکید دارد بر جدایی از خود و یاران، چرا که وابستگی به دیگران می‌تواند شرک باشد. شاعر به انسان‌ها می‌نگرد که در زیر آسمان پراکنده‌اند و در عین حال به وابستگی و نداشتن دانشی در مورد عمق زندگی اشاره می‌کند. او رنج‌های افراد را به تصویر می‌کشد که نه در پی دنیا و نظر دیگرانند و نه اجازه می‌دهند که دیگران بر احساساتشان تاثیر بگذارند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که حقیقت انسان‌ها فراتر از ظاهر آن‌هاست و نمی‌توان تنها به ظواهر اکتفا کرد. او به امید رسیدن به حقیقت و عشق واقعی در زندگی اشاره دارد.