نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹ - حکایت سعدی

سعدی شیرازی / باب سوم در عشق و مستی و شور / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شنیدم که پیری شبی زنده داشت

سحر دست حاجت به حق بر فراشت

یکی هاتف انداخت در گوش پیر

که ‌«بی‌حاصلی‌، رو سر خویش گیر

بر این در دعای تو مقبول نیست

به خواری برو یا به زاری بایست‌»

شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت

مریدی ز حالش خبر یافت، گفت

چو دیدی کز آن روی بسته‌ست در

به بی‌حاصلی سعی چندین مبر

به دیباچه بر اشک یاقوت‌فام

به حسرت ببارید و گفت ای غلام

به نومیدی آنگه بگردیدمی

از این ره، که راهی دگر دیدمی

مپندار گر وی عنان بر شکست

که من باز دارم ز فتراک دست

چو خواهنده محروم گشت از دری

چه غم گر شناسد در دیگری؟

شنیدم که راهم در این کوی نیست

ولی هیچ راه دگر روی نیست

در این بود سر بر زمین فدا

که گفتند در گوش جانش ندا

قبول است اگر چه هنر نیستش

که جز ما پناهی دگر نیستش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره‌ی پیرمردی است که در شب دعا و عبادت، ناامید از اجابت درخواستش، صدایی را می‌شنود که به او می‌گوید تلاش‌هایش بی‌حاصل است و بهتر است تسلیم و ناامید شود. اما وی با حسرت و اندوه از ناکامی در راه خود سخن می‌گوید و از مرید خود می‌خواهد که حواسش را جمع کند. پیر، اگرچه ناامید است، اما همچنان به راه خود ادامه می‌دهد و می‌داند که هیچ پناهی جز خود خداوند ندارد. در نهایت، او با تواضع و فداکاری سر خود را به زمین می‌ساید و به این حقیقت می‌رسد که اگرچه ممکن است هنر و صلاحیت نداشته باشد، اما پذیرش از جانب پروردگار او را تسلی می‌دهد.