نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی سعدی

سعدی شیرازی / باب چهارم در تواضع / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش

یکی را نباح سگ آمد به گوش

به دل گفت  گویی سگ اینجا چراست؟

درآمد که درویش صالح کجاست؟

نشان سگ از پیش و از پس ندید

به جز عارف آنجا دگر کس ندید

خجل باز گردیدن آغاز کرد

که شرم آمدش بحث این راز کرد

شنید از درون عارف آواز پای

هلا گفت بر در چه پایی؟ در آی

مپندار ای دیدهٔ روشنم

کز ایدر سگ آواز کرد، این منم

چو دیدم که بیچارگی می‌خرد

نهادم ز سر کبر و رای و خرد

چو سگ بر درش بانگ کردم بسی

که مسکین تر از سگ ندیدم کسی

چو خواهی که در قدر والا رسی

ز شیب تواضع به بالا رسی

در این حضرت آنان گرفتند صدر

که خود را فروتر نهادند قدر

چو سیل اندر آمد به هول و نهیب

فتاد از بلندی به سر در نشیب

چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد

به مهر آسمانش به عیوق برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، عارف ژنده‌پوشی در ویرانه‌ای نشسته و ناگهان صدای سگی او را متوجه می‌کند. او با خود می‌گوید که این سگ چرا اینجا است و به دنبال درویش صالح می‌گردد. اما نمی‌تواند کسی جز خود عارف را بیابد. در نهایت، عارف متوجه می‌شود که باید از کبر و خودخواهی دست بکشد و به تواضع روی آورد. او این موضوع را به سمبلی از سگ نسبت می‌دهد که نشان‌دهنده فقر و بیچارگی است و تصریح می‌کند که برای رسیدن به مقام والا باید از خود برتری کناره‌گیری کرد. در پایان، نتیجه می‌گیرد که عزت و مقام در گرو تواضع و فروتنی است.