بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت سعدی
سعدی شیرازی / باب چهارم در تواضع / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
جوانی خردمندِ پاکیزهبوم
ز دریا بر آمد به دربندِ روم
در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش به جایی عزیز
سرِ صالحان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش کس آنجا ندید
بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت نبودش فقیر
دگر روز خادم گرفتش به راه
که «ناخوب کردی به رایِ تباه
ندانستی ای کودکِ خودپسند؟
که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که «ای یار جانپرورِ دلفروز
نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
طریقت جز این نیست درویش را
که افکنده دارد تنِ خویش را
بلندیت باید، تواضع گزین
که آن بام را نیست سُلَّم جز این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن حکایت جوانی است که به شهری وارد میشود در آنجا چون او را آدم صاحبفضلی مییابند، جایی خوب بهاو میدهند. روزی از او میخواهند که (مانند دیگران) مسجد را تمیز کند اما او آنجا را ترک کرده و وقتی او را برای خدمت نکردن سرزنش میکنند او میگوید که چون خود را آلوده یافتهاست پس مسجد را ترک کرده تا مسجد پاک شود.