بخش ۱۳ - حکایت سعدی
سعدی شیرازی / باب ششم در قناعت / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
یکی سلطنت ران صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش به کوه
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت
که در دوره قائم مقامی نداشت
چو خلوت نشین کوس دولت شنید
دگر ذوق در کنج خلوت ندید
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
دل پردلان زو رمیدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تیز چنگ
که با جنگجویان طلب کرد جنگ
ز قوم پراکنده خلقی بکشت
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ
بر نیکمردی فرستاد کس
که صعبم فرومانده، فریاد رس
به همت مدد کن که شمشیر و تیر
نه در هر وغایی بود دستگیر
چو بشنید عابد بخندید و گفت
چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرست
که گنج سلامت به کنج اندر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، سلطان ران به دلایلی از پادشاهی خود مستأصل میشود و به کوهی پناه میبرد. او شیخی را در بقعهای قرار میدهد که در زمان قایم، مقامی نداشته است. ولی هنگامی که خبر محنت او به گوش عابد میرسد، او به تمسخر میگوید که چرا او در این حالت نمیتواند حتی نیم نانی بخورد و خوابش نبرد. عابد هوشیار است و به خوبی میداند که ثروت واقعی در درون خود انسان نهفته است، برعکس قارون که فقط به دنبال پول و ثروت دنیوی بود. داستان به اهمیت معنویت و درک درونی از زندگی اشاره دارد.