نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲ - حکایت سعدی

سعدی شیرازی / باب هشتم در شکر بر عافیت / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

جوانی سر از رای مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

که ای سست مهر فراموش عهد

نه گریان و درمانده بودی و خرد

که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

نه در مهد نیروی حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

به حالی شوی باز در قعر گور

که نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

چو پوشیده چشمی ببینی که راه

نداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای

وگر نه تو هم چشم پوشیده‌ای

معلم نیاموختت فهم و رای

سرشت این صفت در نهادت خدای

گرت منع کردی دل حق نیوش

حقت عین باطل نبودی به گوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جوانی است که به خواسته‌های مادرش توجه نکرده و از درد و رنج خود سخن می‌گوید. او به یاد می‌آورد که در زمان‌های گذشته چگونه با عشق و محبت به او توجه می‌کرد و شب‌ها دچار بی‌خوابی می‌شد. جوان احساس می‌کند که در حال حاضر قدرتی ندارد و نمی‌تواند حتی مگس را هم براند. او به این نکته اشاره می‌کند که در زمانی که به دنبال خوشبختی و مقام است، ممکن است به پایین‌ترین درجات سقوط کند و در حالی که دشمنانش را نمی‌بیند، به راه نادرست بیفتد. در نهایت، او بر این عقیده است که اگرچه ممکن است انسان‌ها دچار خطا شوند، اما ذات و سرشت هر کسی از خدای اوست و درک حق و باطل به خود او بستگی دارد.