بخش ۱۰ - حکایت سعدی
سعدی شیرازی / باب نهم در توبه و راه صواب / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر میزدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان میبرد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از خوابیدن و آنگاه بیدار شدن برای آغاز سفر سخن میگوید. ناگهان طوفان و گرد و غباری به وجود میآید که دنیا را تیره میکند. در این حال، دختری در حال پاک کردن غبار از سر پدرش است. پدر به دختر میگوید که حتی غبار، نباید در چشمش بماند و او را به مراقبت از خود و زیباییاش دعوت میکند. او به دختر یادآوری میکند که زمان به سرعت میگذرد و ممکن است ناگهان سرنوشتش را تغییر دهد؛ به همین دلیل باید از زیبایی و زندگیاش محافظت کند.