نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست

با ما مگو به جز سخنِ دل‌نشانِ دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد

یا از دهانِ آن‌ که شنید از دهانِ دوست

ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟

تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست

گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار

ما سر فدای پای رسالت‌رسانِ دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنانِ دوست

رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست

گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من

چندان که زنده‌ام سرِ من و آستانِ دوست

بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در

الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست

بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد

وآن کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سعدی بیانگر عشق عمیق و بی‌پایانی است که شاعر نسبت به دوست و معشوق خود دارد. او به نقش دوست در زندگی‌اش اشاره می‌کند و زندگی بدون حضور او را بی‌معنا می‌داند. سعدی در ابیات مختلف به فدای جان و مال کردن برای دوست، شنیدن کلام او و تسلیم در برابر عشق اشاره می‌کند. همچنین حسرت‌هایی که بر اثر دوری از دوست به دل می‌زند و اهمیت و ارزش وجودی او را مورد تأکید قرار می‌دهد. نهایتاً، شاعر بیان می‌کند که هیچکس بدون عشق به دوست از دنیا نمی‌رود، و عشق به او چیزی است که جایگزینی ندارد.