غزل شمارهٔ ۱۰۹ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بود که چنین بیحساب دل ببری؟
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز
ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
کسی نماند که بر درد من نبخشاید
کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
و گر به کام رسد همچنان رجایی هست
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست
که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید و از محبوبش میخواهد که با او همراهی کند تا ماجرای ناگواری را که با او دارد، به اشتراک بگذارد. او از گناهان و خطاهایی که ممکن است انجام داده باشد میگوید و به این نکته اشاره میکند که داشتن دل شکسته و بیحساب تقدیر ناپسند است. در ادامه، شاعر به نابرابریهای اجتماعی اشاره کرده و بیان میکند که ثروتمندان عیبی ندارند اگر در پیادهروهای آنها گدایان دیده شوند. شاعر ابراز میکند که در مدتها، از دوستان خبری نداشته و هیچکس برای درد او دل نمیسوزاند. اگرچه هزار بار اندیشهاش را آزردهام، اما همچنان دلی روشن دارد. او از آتش و درد خود مینالد و به جهل اطرافش اشاره میکند که بر زندگیاش سایه افکنده است. شاعر در انتها با اشاره به عشق و دوستی، میگوید که در این دنیا جایی جز در کوی دوست ندارد و در عشق به او تنهاست.