غزل شمارهٔ ۱۲۴ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست
طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سرِ بریدن نیست
مطرب از دست من به جان آمد
که مرا طاقت شنیدن نیست
دست بیچاره چون به جان نرسد
چاره جز پیرهن دریدن نیست
ما خود افتادگان مسکینیم
حاجت دام گستریدن نیست
دست در خون عاشقان داری
حاجت تیغ برکشیدن نیست
با خداوندگاری افتادم
کِش سر بنده پروریدن نیست
گفتم «ای بوستان روحانی!
دیدن میوه چون گَزیدن نیست»
گفت «سعدی خیال خیره مبند
سیبِ سیمین برای چیدن نیست»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود درباره عشق و جدایی میپردازد. او به عدم امکان دیدار با معشوق اشاره میکند و میگوید که تحمل درد جدایی را ندارد. شاعر حسرت و بیچارگی عاشقان را بیان میکند و معتقد است که زندگی با این دردها ادامه ندارد. همچنین از قضاوتهای منفی در مورد عشق و زیباییهای آن میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که نباید به خیالهای غیرواقعی وابسته بود و باید از واقعیتهای موجود درس گرفت.