نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گر جان طلبی فدای جانت

سهلست جواب امتحانت

سوگند به جانت ار فروشم

یک موی به هر که در جهانت

با آن که تو مهر کس نداری

کس نیست که نیست مهربانت

وین سر که تو داری ای ستمکار

بس سر برود بر آستانت

بس فتنه که در زمین به پا شد

از روی چو ماه آسمانت

من در تو رسم به جهد؟ هیهات

کز باد سَبَق برد عنانت

بی یاد تو نیستم زمانی

تا یاد کنم دگر زمانت

کوته نظران کنند و حیفست

تشبیه به سرو بوستانت

و ابرو که تو داری ای پری‌زاد

در صید چه حاجت کمانت

گویی بدن ضعیف سعدی

نقشیست گرفته از میانت

گر واسطهٔ سخن نبودی

در وهم نیامدی دهانت

شیرینتر از این سخن نباشد

الا دهن شکرفشانت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و محبت عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر ابتدا به جان خود اشاره می‌کند و می‌گوید اگر جان را بخواهد، فدای معشوقش خواهد کرد. او از هیچ چیز جز محبت معشوقش نمی‌گذرد و بر ارزش او تاکید می‌کند. شاعر به زیبایی‌های معشوق، از جمله ابروها و چهره‌اش، اشاره می‌کند و از دیگران انتقاد می‌کند که نمی‌توانند او را با دیگران مقایسه کنند. او در نهایت یادآور می‌شود که محبت و یاد معشوق در زندگی او به شدت اهمیت دارد و بدون آن، نمی‌تواند به راحتی زندگی کند. این شعر تأکیدی بر قدرت عشق و ویژگی‌های منحصر به فرد معشوق است.