نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد

از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد

گفتیم که عقل از همه کاری به درآید

بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد

شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم

چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد

در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش

ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد

با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش

مشتاق چنان شد که چو من بی‌خبر افتاد

هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست

کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد

صاحب نظران این نفس گرم چو آتش

دانند که در خرمن من بیشتر افتاد

نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع

کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد

سعدی نه حریف غم او بود ولیکن

با رستم دستان بزند هر که درافتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر از تاثیر نگاه به محبوبش حرف می‌زند که سبب می‌شود عقلش گیج و بی‌تابی‌اش از بین برود. او با اشاره به قدرت عشق، بیان می‌کند که در برابر زیبایی‌های محبوب، به سختی می‌توان مقاومت کرد. عشق چنان قدرتی دارد که باعث می‌شود حتی قوی‌ترین افراد نیز در برابر آن ضعف کنند و دچار اشتیاق و درد شوند. در نهایت، شاعر از این می‌گوید که اگرچه او خود را در برابر غم عشق ناتوان می‌بیند، اما این اشتیاق و عاشق‌طبیعتی است که او را به سوی محبوبش می‌کشاند.