نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۰ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شاید این طلعت میمون که به فالش دارند

در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید

یا مگر آینه در پیش جمالش دارند

عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلی

این همه میل که با دانهٔ خالش دارند

نازنینی که سر اندر قدمش باید باخت

نه حریفی که توقع به وصالش دارند

غالب آن‌ست که مرغی چو به دامی افتاد

تا به جایی نرود بی پر و بالش دارند

عشق لیلی نه به اندازهٔ هر مجنونی‌ست

مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند

دوستی با تو حرام‌ست که چشمان کَشَت

خون عشاق بریزند و حلالش دارند

خُرَما دور وصالی و خوشا درد دلی

که به معشوق توان گفت و مجالش دارند

حال سعدی تو ندانی که تو را دردی نیست

دردمندان خبر از صورت حالش دارند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر به طلعت میمونی اشاره می‌کند که شاید دیگر جایی چون او وجود نداشته باشد. او به غم و دلتنگی عشق می‌پردازد و می‌گوید اگر دل عاشق در دام غم بیفتد، همچنان به عشق خود ادامه می‌دهد. عشق واقعی نیاز به فداکاری دارد و تنها کسانی که به معشوق خود دلبسته‌اند، ارزش آن را می‌فهمند. همچنین، شاعر اشاره می‌کند که دوستی با کسی که عشقش با درد و رنج همراه است، مشکل و ناممکن است. در پایان، شاعر تأکید می‌کند که کسی چون سعدی که از درد عشق بی‌خبر است، نمی‌تواند عمق احساسات عاشقانه را درک کند.