نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۳ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

روندگانِ مقیم از بلا نپرهیزند

گرفتگانِ ارادت به جور نگریزند

امیدواران دستِ طلب ز دامن دوست

اگر فروگسلانند در که آویزند؟

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که اهلِ معرفت از تو نظر بپرهیزند

نشانِ من به سرِ کوی می‌فروشان دِه

من از کجا و کسانی که اهل پرهیزند

بگیر جامهٔ صوفی، بیار جامِ شراب

که نیک‌نامی و مستی به هم نیامیزند

رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار

هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند

مرا که با تو که مقصودی آشتی افتاد

رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند

به خون‌بهای منت کس مطالبت نکند

حلال باشد خونی که دوستان ریزند

طریق ما سر عجزست و آستانِ رضا

که از تو صبر نباشد که با تو بستیزند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بیان حالات و احساسات افرادی می‌پردازد که در پی محبت و ارتباط با خدا و دوستان هستند. شاعر از کسانی سخن می‌گوید که از مشکلات و بلاها نمی‌ترسند و به وفاداری خود به دوستان ادامه می‌دهند. او به اهمیت امید و اهل معرفت اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که هرچند مشکلات فراوان است، اما رضایت و محبت دوست بر همه چیز مقدم است. در نهایت، او به سادگی مسیر تواضع و رضا را می‌پذیرد و بر این نکته تأکید می‌کند که در مقابل مشکلات و فتنه‌ها، تنها باید به محبت و ارادت به دوست تکیه کرد.