نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۹ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

بیا و گر همه دشنام می‌دهی شاید

اگر چه هر چه جهانت به دل خریدارند

منت به جان بخرم تا کسی نیفزاید

بکش چنان که توانی که بنده را نرسد

خلاف آن چه خداوندگار فرماید

نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس

که مرده را به نسیمت روان بیاساید

مپرس کشته شمشیر عشق را چونی

چنان که هر که ببیند بر او ببخشاید

پدر که چون تو جگرگوشه از خدا می‌خواست

خبر نداشت که دیگر چه فتنه می‌زاید

توانگرا در رحمت به روی درویشان

مبند و گر تو ببندی خدای بگشاید

به خون سعدی اگر تشنه‌ای حلالت باد

تو دیر زی که مرا عمر خود نمی‌پاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احوالات عاشقانه و دوری از محبوب می‌پردازد و از درد فراق و دل شکستن می‌گوید. او می‌گوید که دلش به شدت زخم‌خورده است و با وجود بدعهدی محبوب، هنوز هم دعاگوی اوست. شاعر از محبوب خواسته می‌کند که اگرچه ممکن است دشنام می‌دهد، باز هم به او برگردد. او به عشق و حرمت میان عاشق و معشوق اشاره می‌کند و از محبوب می‌خواهد که هر گونه که می‌تواند بر او سخت بگیرد، چرا که هیچ‌کس جز خداوند نمی‌تواند بر سرنوشت او اثر بگذارد. در انتها، شاعر نسبت به احوال خود و گذر زمان ابراز ناامیدی می‌کند و می‌گوید که اگر محبوب به او بی‌مهری کند، خداوند بر درویشان رحمت خواهد کرد.