غزل شمارهٔ ۲۹۸ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
شرط است جفا کشیدن از یار
خمر است و خمار و گلبن و خار
من معتقدم که هرچه گویی
شیرین بود از لب شکربار
پیش دگری نمیتوان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
عیبت نکنم اگر بخندی
بر من چو بگریم از غمت زار
شک نیست که بوستان بخندد
هر گه که بگرید ابر آذار
تو میروی و خبر نداری
واندر عقبت قلوب و ابصار
گر پیش تو نوبتی بمیرم
هیچم نبود گزند و تیمار
جز حسرت آن که زنده گردم
تا پیش بمیرمت دگربار
گفتم که به گوشهای چو سنگی
بنشینم و روی دل به دیوار
دانم که میسرم نگردد
تو سنگ درآوری به گفتار
سعدی نرود به سختی از پیش
با قید کجا رود گرفتار؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از سعدی نشاندهنده احساسات عمیق و پیچیدهی عشق و وابستگی است. شاعر میگوید که عشق همراه با مشکلات و سختیهاست، مانند جفاهایی که از یار ممکن است کشید. او تاکید میکند که هر چه از محبوب بگوید شیرین و دلپذیر است. شاعر احساس میکند نمیتواند به سراغ کسی دیگر برود و همواره در فکر یار خود است. اگرچه در غم یار میگرید، اما میداند که اگر عشقش از دست برود، حسرت آن برایش بزرگتر از مرگ خواهد بود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشقش او را در تنگنا قرار داده و نمیتواند از آن فرار کند.