نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش

هر چه کند ز شاهدی، کس نکند ملامتش

میوه نمی‌دهد به کس، باغ تفرج است و بس

جز به نظر نمی‌رسد، سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم، کان که مریض عشق شد

هیچ دوا نیاورد، باز به استقامتش

هر که فدا نمی‌کند، دنیی و دین و مال و سر

گو غم نیکوان مخور، تا نخوری ندامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش، بار دگر بدیدمی

کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل

گوش مدار _سعدیا!- بر خبر سلامتش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر بیان می‌کند که کسی که به او عشق ورزیده، می‌خواهد او را از بین ببرد اما او به سلامت آن شخص اهمیت می‌دهد و هیچ‌کس نمی‌تواند او را سرزنش کند. او به این نکته اشاره می‌کند که باغ عشق فقط به تماشا می‌دهد و ثمره‌ای ندارد و مشکلات عشق به هیچ دارویی درمان نمی‌شود. همچنین بیان می‌کند که اگر کسی حاضر نباشد برای عشق و آرزوهایش جان و مالش را بدهد، نباید نگران عواقب باشد. شاعر در نهایت آرزو می‌کند اگر بار دیگر در قیامت شخص محبوبش را ببیند، می‌خواهد گناهان او را به دوش بکشد و به او کمک کند. او به سعدی توصیه می‌کند که به خبرهای خوب گوش ندهد و به عشق و آرزوهای خود وفادار باشد.