نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۶ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

رفتی و نمی‌شوی فراموش

می‌آیی و می‌روم من از هوش

سِحر است کمان ابروانت

پیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسم

چون دست نمی‌رسد به آغوش

جور از قِبَلَت، مقام عدل است

نیشِ سخنت مقابل نوش

بیکار بوَد که در بهاران

گویند به عندلیب: «مخروش»

دوش آن غمِ دل که می‌نهفتم

باد سَحرش ببرد سرپوش

آن سیل که دوش تا کمر بود

امشب بگذشت خواهد از دوش

شهری مُتحَدِّثانِ حُسنت

الا مُتحَیِّرانِ خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست

از حلقهٔ عارفانِ مدهوش

آتش که تو می‌کنی محال است

کاین دیگ فرونشیند از جوش

بلبل که به دست شاهد افتاد

یاران چمن کند فراموش

ای خواجه! برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت

از من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه‌ساله پند مردم

می‌گوید و خود نمی‌کند گوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و محبت است که شاعر در آن احساسات عمیق و پیچیده‌ای را نسبت به معشوقش بیان می‌کند. او به زیبایی‌ها و جذابیت‌های معشوق اشاره می‌کند و از ناتوانی در رسیدن به او و ابراز عشقش می‌گوید. شاعر همچنین به چالش‌های عشق و دردهای ناشی از جدایی اشاره می‌کند و در پایان به این نتیجه می‌رسد که با وجود تمامی این چالش‌ها، عشق و پندهای مربوط به آن برایش بسیار ارزشمند است. در کل، این شعر به تجربه‌های عاشقانه و عاطفی اشاره دارد و نشان‌دهنده واقعیات عشق و دلبستگی است.