نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بنده‌وار آمدم به زنهارت

که ندارم سلاح پیکارت

متفق می‌شوم که دل ندهم

معتقد می‌شوم دگر بارت

مشتری را بهای روی تو نیست

من بدین مفلسی خریدارت

غیرتم هست و اقتدارم نیست

که بپوشم ز چشم اغیارت

گرچه بی‌طاقتم چو مورِ ضعیف

می‌کُشم نفْس و می‌کشم بارت

نه چنان در کمند پیچیدی

که مُخَلَّص شود گرفتارت

من هم اول که دیدمت گفتم

حذر از چشم مست خون‌خوارت

دیده شاید که بی تو برنَکُنَد

تا نبیند فراق دیدارت

تو ملولی و دوستان مشتاق

تو گریزان و ما طلبکارت

چشم سعدی به خواب بیند خواب

که ببستی به چشم سَحَّارت

تو بدین هر دو چشم خواب‌آلود

چه غم از چشم‌های بیدارت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و درد فراق می‌پردازد. او از ضعف خود در برابر معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که با وجود بی‌طاقتی و بی‌پناهی، نمی‌تواند دل خود را به کسی جز او بسپارد. شاعر به تضاد میان عشق و جدایی اشاره می‌کند و از عشق و علاقه‌اش به معشوق می‌نویسد که در حالتی مملو از سوز و حسرت نسبت به اوست. در نهایت، به تأمل در خواب و بیداری اشاره می‌کند و می‌پرسد که معشوق با وجود خواب آلودگی چه غمی از چشم‌های بیدار او دارد. این شعر حاکی از عمق احساسات و تناقضات عاشقانه است.