نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۵ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید

اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع

که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس

یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بیخودی ندانستم

که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد

نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من

چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا

اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بوده‌ست در دلم همه عمر

نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

که با وجود تو دعوی کند که من هستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق نافرجام و جدایی سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق ابراز می‌کند. او به عهدی که با پای معشوق بسته است اشاره می‌کند و از درد جدایی و بی‌پناهی خود می‌نالد. شاعر در پی دوست و عشق خود به ناله و فغان می‌پردازد و به مشکلاتی که عشق برایش به وجود آورده، اعتراف می‌کند. او از حالت خلسه و مستی خود در عشق می‌گوید و از این که ذاتی پارسا و مذهبی ندارد، نادم و پشیمان است. در پایان، بیان می‌کند که دیگر نمی‌تواند بر ‌ادعای وجود خود تاکید کند، چرا که وجودش به عشق معشوق وابسته است.