نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۴ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

برو ای طبیبم از سر که دوا نمی‌پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان

تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم

که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان

بگذار تا ببینم که که می‌زند به تیرم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم

بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را

به زبان خود بگویی که به حسن بی‌نظیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی

که نه من غنوده‌ام دوش و نه مَردُم از نفیرم

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را

نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت

که خوش است عیش مردم به روایح عبیرم

نه تو گفته‌ای که سعدی نَبَرَد ز دست من جان

نه به خاک پای مردان چو تو می‌کشی نمیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با صراحت اعلام می‌کند که حتی در آستانه مرگ نیز نمی‌تواند محبت و دلبستگی خود به معشوق را فراموش کند. او از طبیب می‌خواهد که از او دور شود چرا که نمی‌خواهد دارویی برای دردش بگیرد. شاعر به یاد سراسر عمر خود با دوستان و خوبان می‌افتد و بیان می‌کند که عشق به معشوق در دلش نشسته است. او نمی‌خواهد که دیگران به او نصیحت کنند و بر این باور است که نمی‌تواند از عشقش به معشوق فرار کند. در ادامه، شاعر با حسرت از وضعیت خود می‌گوید که دوستانش به سفر رفته‌اند و او در اسارت عشق خود مانده است. او همچنین به وضعیت فقر و نیاز خود اشاره می‌کند و در نهایت می‌گوید که اگر خوشبختی و زندگی خوب برای دیگران وجود دارد، او از آن محروم است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حتی اگر جانش را برای معشوق بدهد، عیش و لذت‌های زندگی برای او همچنان مهم است و در آخر تأکید می‌کند که هرگز نمی‌میرد، حتی در مقابل مردان بزرگ.