نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۶ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی‌غم کجا جویم؟ که در عالم نمی‌بینم

دمی با هم‌دمی خُرَّم، ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک هم‌دم نمی‌بینم

مرا رازی‌ست اندر دل، به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمی‌بینم

نَم چشم، آبروی من ببُرد از بس که می‌گریم

چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمی‌بینم

کنون دَم درکش ای سعدی! که کار از دست بیرون شد

به امید دَمی با دوست، وآن دَم هم نمی‌بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر عاطفی از شاعر ایرانی سعدی، احساسهای عمیق غم و تنهایی را بیان می‌کند. شاعر می‌گوید که در عشق فقط غم را تجربه کرده و به دنبال دل خوشی بدون غم می‌گردد اما نمی‌تواند آن را پیدا کند. او از نبود همدمی که با او خوشحال باشد، ابراز ناراحتی می‌کند و می‌گوید حتی رازهای درونش را هم نمی‌تواند با کسی در میان بگذارد زیرا کسی برایش در دسترس نیست. او اعلام می‌کند که با وجود درد و زخم‌ها، باید به تحمل ادامه دهد چون درمانی نمی‌یابد. شاعر به حالتی می‌رسد که حتی از گریه‌اش هم نفعی نمی‌بیند، و به ناچار به دمی با دوست امیدوار است ولی آن را نیز نمی‌یابد. به طور کلی، این شعر عواطف عمیق تنهایی و بی‌کسی را به زیبایی منتقل می‌کند.