نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۰ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

کاش کان دل‌بر عیار که من کشتهٔ اویم

بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم

ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم

چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم

تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم

تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم

دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او

تا چه دید از من مسکین که ملول است ز خویم

لب او بر لب من این چه خیال است و تمنا

مگر آن گه که کند کوزه‌گر از خاک سبویم

همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان؟

نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم

هر کجا صاحب حُسنی‌ست ثنا گفتم و وصفش

تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم

دوش می‌گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد

می‌نداند که گرم سر برود دست نشویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس عمیق عشق و وابستگی خود را به معشوق بیان می‌کند. او از دل خود که به معشوق وابسته است، سخن می‌گوید و می‌خواهد دوباره او را ببیند. عشق او به اندازه‌ای قوی است که حتی دشمنی‌هایش نیز از دوستی معشوق ناشی می‌شود. شاعر در تلاشی مداوم است تا در کنار معشوق باشد و از او جان نگیرد. همچنین، او می‌گوید که هر جا زیبایی باشد، نام آن را می‌برد ولی هیچ زیبایی را به اندازه محبوبش نمی‌داند. در انتها، شاعر از غم و درد فراق معشوق می‌گوید و اشاره می‌کند که بی‌خبر از غمی که در دل دارد، دیگران نمی‌توانند او را درک کنند.