نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

خوش می‌رود این پسر که برخاست

سرویست چنین که می‌رود راست

ابروش کمان قتل عاشق

گیسوش کمند عقل داناست

بالای چنین اگر در اسلام

گویند که هست زیر و بالاست

ای آتش خرمن عزیزان

بنشین که هزار فتنه برخاست

بی جرم بکش که بنده مملوک

بی شرع ببر که خانه یغماست

دردت بکشم که درد داروست

خارت بخورم که خار خرماست

انگشت نمای خلق بودن

زشت است ولیک با تو زیباست

باید که سلامت تو باشد

سهل است ملامتی که بر ماست

جان در قدم تو ریخت سعدی

وین منزلت از خدای می‌خواست

خواهی که دگر حیات یابد

یک بار بگو که کشتهٔ ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سعدی در ستایش زیبایی و جذابیت یک پسر است. شاعر به زیبایی‌های او اشاره می‌کند و می‌گوید که ابروهای او مانند کمان و موهایش همچون کمند است. همچنین به عواطف عاشقانه و درد و رنج‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند. او از مخاطب می‌خواهد که برای سلامتی او دعا کند و بر مشکلات و ملامت‌ها غلبه کند. در نهایت، سعدی از دلدادگی‌اش می‌گوید و درخواست می‌کند که عشقش را بپذیرد تا دوباره حیات و زندگی پیدا کند.