نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۶ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دریچه‌ای ز بهشتش به روی بگشایی

که بامداد پگاهش، تو روی بنمایی

جهان شب است و تو خورشیدِ عالم‌آرایی

صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی

به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند

نیاورد که همین بود حد زیبایی

هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد

میسرش نشود بعد از آن شکیبایی

درون پیرهن از غایتِ لطافتِ جسم

چو آب صافی در آبگینه پیدایی

مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست

کمال حسن ببندد زبانِ گویایی

ز گفت و گوی عوام احتراز می‌کردم

کزین سپس بنشینم به کنج تنهایی

وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت

«نه عاشقی، که حذر می‌کنی ز رسوایی»

گذشت بر من از آسیبِ عشقت آن چه گذشت

هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی

دو روزه باقیِ عمرم فدای جان تو باد

اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی

گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواخت

به دست سعی تو باد است تا نپیمایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و روحانیت محبوب سخن می‌گوید و از او درخواست می‌کند که دریچه‌ای از بهشت را به روی او بگشاید. او محبوب را به خورشید تشبیه می‌کند که در جهانی پر از شب، نور و زیبایی می‌آفریند. شاعر به وفور زیبایی محبوب اشاره کرده و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند به پای او برسد. همچنین، بیان احساساتش در مورد عشق و درد ناشی از آن دشوار است و ابراز می‌کند که انتظار دارد محبوب هم به او توجه کند. در نهایت، شاعر به فدای جان خود به خاطر محبوب می‌پردازد و اشاره می‌کند که تنها با تلاش و کوشش می‌تواند به دست او برسد.