نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۳ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه

که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گِله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالت عمیق عشق و شیدایی خود سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که این احساسات همچنان در وجودش باقی است. او به عشق محبوبش اشاره می‌کند که نه تنها مستمر بلکه برتر از دیگر روابط است. شاعر از فراق و غم جدایی صحبت می‌کند و حسرت برخورداری از وصال را می‌چشد. او همچنین به دل دوستان و درد دل خود اشاره می‌کند و می‌گوید که به عوض زهد و پارسایی، عاشقی و مستی را برگزیده است. در پایان، شاعر به کناره‌گیری از دنیا و سرنوشت اشاره می‌کند و توصیه می‌کند که به دنبال عشق حقیقی باشند و از غم فراق نرهند.