نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۰ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟

که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟

گرفتمت که نیآمد ز روی خلق آزرم

که بی‌گنه بکشی، از خدا نترسیدی؟

بپوش روی نگارین و موی مشکین را

که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی؟

هزار بی‌دل مشتاق را به حسرت آن

که لب به لب برسد، جان به لب رسانیدی

محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم

که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی

هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت

که گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی

تو را ملامت رندان و عاشقان سعدی

دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی

به تیغ می‌زد و می‌رفت و باز می‌نگریست

که ترک عشق نگفتی، سزای خود دیدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات دردناک شاعر نسبت به محبوبش می‌پردازد. شاعر از محبوبش می‌پرسد که چه نیازی به دوری از او داشته که بدون مشورت با دوستان، از او دور شده است. او در می‌یابد که محبوبش با این کار، ارزش خود را پایین آورده و دل‌های بسیاری را به حسرت زده است. شاعر احساس می‌کند که تلاش‌هایش برای حفظ عشق بی‌ثمر بوده و در نهایت، محبوبش تنها به گناه خود فکر کرده و هیچ اهمیتی به احساسات دیگران نداده است. در پایان، شاعر به سرزنش محبوب پرداخته و می‌گوید که دیگر به او اجازه نمی‌دهد که دوباره از این خطاها بگذرد.