نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۴ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای که بر دوستان همی‌گذری

تا به هر غمزه‌ای دلی ببری

دردمندی تمام خواهی کشت

یا به رحمت به کشته می‌نگری

ما خود از کوی عشقبازانیم

نه تماشاکنان رهگذری

هیچم اندر نظر نمی‌آید

تا تو خورشیدروی در نظری

گفته بودم که دل به کس ندهم

حذر از عاشقی و بی‌خبری

حلقه‌ای گرد خویشتن بکشم

تا نیاید درون حلقه پری

وین پری پیکران حلقه به گوش

شاهدی می‌کنند و جلوه گری

صبر بلبل شنیده‌ای هرگز

چون بخندد شکوفه سحری؟

پرده‌داری بر آستانهٔ عشق

می‌کند عقل و گریه پرده‌دری

چو خوری دانی ای پسر غم عشق

تا غم هیچ در جهان نخوری

رایگان است یک نفس با دوست

گر به دنیا و آخرت بخری

قلم است این به دست سعدی دَر

یا هزار آستین دُرِّ دَری

این نبات از کدام شهر آرند؟

تو قلم نیستی که نیشکری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر به معشوق می‌گوید که او با هر نگاهش دل‌ها را می‌برد و دردمندانی را به کشتن می‌رساند. شاعر خود را از عاشقان معرفی می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز جز محبوب در نظرش نیست. او به خود قول داده که دل به کسی ندهد و از عشق بپرهیزد، اما در عین حال دریغ نمی‌کند که زیبایی معشوقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر به ارزش یک لحظه با دوست تأکید می‌کند و می‌گوید که عشق و دوستی ارزشمندتر از هر چیز دیگری هستند.