غزل شمارهٔ ۵۴۸ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون)
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم
بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری
از بس که در نظرم خوب آمدی صنما
هر جا که مینگرم گویی که در نظری
دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن
دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری
کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد
طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری
هر گه که میگذری من در تو مینگرم
کز حسن قامت خود با کس نمینگری
از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب
بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنهتری
باری به حکم کرم بر حال ما بنگر
کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری
سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند
من خاک پای توام ور خون من بخوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از سعدی به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر ابتدا به بلبل سحری اشاره میکند و از شخصی که از عشق بیخبر است گلایه میکند. او تأکید میکند که اگر کسی ذوق و حس لطیفی نداشته باشد، مانند جانوران بیخبر خواهد بود. شاعر محبت و زیبایی معشوق خود را ستوده و میگوید که هر صفت زیبایی را که در دنیای اطرافش میبیند، به معشوقش نسبت میدهد. او از اینکه دیگر به زیباییهای دیگر توجهی نمیکند و فقط معشوقش را در نظر دارد، سخن میگوید. در نهایت، از معشوق میخواهد که نگاهی به حال او بیندازد و با اینکه در ظالمی عاشق اوست، خود را خاک پای او میداند. به طور کلی، شعر بیانگر شور و شوق عمیق عاشقانه و وابستگی شدید شاعر به معشوقش است.