نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۴ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کس درنیامده‌ست بدین خوبی از دری

دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری

خورشید اگر تو روی نپوشی فرو رود

گوید دو آفتاب نباشد به کشوری

اول منم که در همه عالم نیامده‌ست

زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری

هرگز نبرده‌ام به خرابات عشق راه

امروزم آرزوی تو در داد ساغری

یا خود به حسن روی تو کس نیست در جهان

یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری

بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشم

نشنیده‌ام که سرو چنین آورد بری

رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب

پرتو دهد چنان که شب تیره اختری

همراه من مباش که غیرت برند خلق

در دست مفلسی چو ببینند گوهری

من کم نمی‌کنم سر مویی ز مهر دوست

ور می‌زند به هر بن موییم نشتری

روزی مگر به دیده سعدی قدم نهی

تا در رهت به هر قدمت می‌نهد سری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف و ستایش زیبایی و جذابیت یک معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که هیچ‌کس به اندازه این معشوق زیبا نیست و از او خواسته می‌شود که زیبایی‌اش را پنهان نکند، زیرا درخشندگی‌اش مانند خورشید است. شاعر به عشق خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هرگز به خرابات عشق نرفته، اما در آرزوی معشوقش است. همچنین تأکید می‌کند که هیچ‌کس در دنیا زیبایی او را ندارد و اگر هم باشند، او به آن‌ها توجهی ندارد. شاعر به عشق و وفاداری‌اش به معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر به او آسیبی برسد، از محبتش کم نمی‌کند. او در نهایت از معشوق می‌خواهد تا روزی به او توجه کند.