نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۴ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

زنده بی دوست خفته در وطنی

مَثَلِ مرده‌ایست در کفنی

عیش را بی تو عیش نتوان گفت

چه بوَد بی وجودِ روحْ تنی

تا صبا می‌رود به بستان‌ها

چون تو سروی نیافت در چمنی

و آفتابی خلاف امکان است

که برآید ز جیب پیرهنی

وآن شکن برشکنْ قبائلِ زلف

که بلاییست زیر هر شکنی

بر سر کوی عشق بازاریست

که نیارد هزارْ جانْ ثمنی

جای آن است اگر ببخشایی

که نبینی فقیرتر ز منی

هفت کشور نمی‌کنند امروز

بی مقالات سعدی انجمنی

از دو بیرون نَه یا دلت سنگیست

یا به گوشت نمی‌رسد سخنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عمیق عشق و وابستگی به دوست پرداخته است. شاعر می‌‌گوید که زندگی بدون دوست مشابه مرگ است و لذت واقعی زندگی تنها با وجود او معنا پیدا می‌کند. او همچنین به زیبایی معشوق و نایابی او در میان گل‌ها اشاره می‌کند. در ادامه، شاعر اشاره می‌کند که عشق و بازار آن ارزشمند و بی‌نظیر هستند و از طرفی در نهایت از معشوق می‌خواهد که بر او ببخشاید، چرا که او در حال حاضر در حال طی کردن سختی‌های زیادی است. در انتهای شعر، به فقدان دوستی اشاره می‌شود که حتی اگر دل سرد باشد، دل شیرین می‌خواهد.