نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۲ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

جمعی که تو در میان ایشانی

زآن جمع به در بود پریشانی

ای ذات شریف و شخص روحانی

آرام دلی و مرهم جانی

خرم تن آن که با تو پیوندد

وآن حلقه که در میان ایشانی

من نیز به خدمتت کمر بندم

باشد که غلام خویشتن خوانی

بر خوان تو این شکر که می‌بینم

بی فایده‌ای مگس که می‌رانی

هر جا که تو بگذری بدین خوبی

کس شک نکند که سرو بستانی

هرک این سر دست و ساعدت بیند

گر دل ندهد به پنجه بستانی

من جسم چنین ندیده‌ام هرگز

چندان که قیاس می‌کنم جانی

بر دیدهٔ من برو که مخدومی

پروانه به خون بده که سلطانی

من سر ز خط تو بر نمی‌گیرم

ور چون قلمم به سر بگردانی

این گرد که بر رخ است می‌بینی

وآن درد که در دل است می‌دانی

دودی که بیاید از دل سعدی

پیداست که آتشی‌ست پنهانی

می‌گوید و جان به رقص می‌آید

خوش می‌رود این سماع روحانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جمعی صحبت می‌کند که در میان آن‌ها به دلایل مختلفی احساس پریشانی می‌کند. او به خصوص به ذات شریف و روحانی یک فرد اشاره می‌کند که آرامش و مرهمی برای جان اوست. شاعر بیان می‌کند که کسی که با این فرد پیوندی داشته باشد، خرسند خواهد بود و او هم می‌خواهد به خدمت این فرد بشتابد و غلام او شود. شاعر همچنین از زیبایی و جذابیت این فرد می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند نادیده بگیرد و او به شدت تحت تأثیر وجود او قرار دارد. او از احساسات عمیق و درونی‌اش صحبت می‌کند و در نهایت به دودی که از دلش برمی‌خیزد و نشان‌دهنده آتش پنهانی در درونش است، اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این احساسات به روزهای خوبی منجر می‌شود.