نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۳ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن

ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد

می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند

گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید

تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید

گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی

صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستان است

بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عمق مشکلات و دردهای زندگی بدون دوست سخن می‌گوید. او به تنگنای عشق و مرارت‌هایی که از دوری معشوق به وجود آمده اشاره می‌کند. شاعر احساس می‌کند که در این دنیا به مانند شتری بارکش است که بر دوش دارد، ولی خود هیچ اختیاری ندارد. او به زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و بیان کرده که عشق در حقیقت بازیچه‌ای بیش نیست. در نهایت، شاعر از عمیق‌ترین حسرت‌ها و آرزوهایش می‌گوید و به کاستی‌هایی که پس از دوری معشوق بر جانش مستولی شده، اشاره می‌کند. او به شهر و بارگاه معشوقش اشاره کرده و امیدش به دیدار دوباره را بیان می‌کند، در حالی که احساس می‌کند پس از معشوق، هیچ امیدی به خوشبختی و آرامش نخواهد داشت.