نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۷ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ندانم از من خسته‌جگر چه می‌خواهی؟

دلم به غمزه ربودی، دگر چه می‌خواهی؟

اگر تو بر دلِ آشفتگان ببخشایی

ز روزگارِ من آشفته‌تر چه می‌خواهی؟

به هرزه عمرِ من اندر سرِ هوای تو شد

جفا ز حد بگذشت ای پسر! چه می‌خواهی؟

ز دیده و سرِ من آن چه اختیارِ تو است

به دیده هر چه تو گویی، به سر چه می‌خواهی؟

شنیده‌ام که تو را التماسِ شعرِ رهی‌ست

تو کآن شهد و نباتی، شکر چه می‌خواهی؟

به عمری از رخِ خوبِ تو برده‌ام نظری

کنون غرامتِ آن یک نظر چه می‌خواهی؟

دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را

وی آن کند که تو گویی، دگر چه می‌خواهی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساس ناامیدی و سردرگمی خود را نسبت به معشوق ابراز می‌کند. او از معشوق می‌پرسد که چه خواسته‌ای از او دارد و چرا دل او را به درد آورده است. شاعر نگران است که آیا معشوق به قلب آشفتگان رحم خواهد کرد و در برابر محنت‌های زندگی او، چه انتظاری دارد. شاعر به خاطر عشقش عمرش را بیهوده سپری کرده و از معشوق می‌خواهد که به او پاسخ دهد و روشن کند که چه می‌خواهد. در نهایت، او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که برای یک بار هم که شده، به او نگاه کند.