نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۰ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

سرمست درآمد از درم دوست

لب خنده‌زنان چو غنچه در پوست

چون دیدمش آن رخ نگارین

در خود به غلط شدم که این اوست

رضوان در خلد باز کردند

کز عطر مشام روح خوش‌بوست

پیش قدمش به سر دویدم

در پای فتادمش که ای دوست

یک باره به ترک ما بگفتی

زنهار نگویی این نه نیکوست

بر من که دلم چو شمع یکتاست

پیراهن غم چو شمع دَه‌توست

چشمش به کرشمه گفت با من

در نرگس مست من چه آهوست؟

گفتم همه نیکویی‌ست لیکن

این است که بی‌وفا و بدخوست

بشنو نفسی دعای سعدی

گر چه همه عالمت دعاگوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر سعدی، شاعر با احساسی سرشار از عشق و شگفتی به توصیف زیبایی معشوق می‌پردازد. او احساس سرمستی و خوشحالی خود را در دیدن چهره معشوق نشان می‌دهد و می‌گوید که روحش از بوی عطر او سرشار است. همچنین، او به معشوق نزدیک می‌شود و از او می‌خواهد که از جدایی نگوید، چرا که دل او مانند شمع می‌سوزد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه زیبایی معشوق فراوان است، اما او وفا و صداقت ندارد. در پایان، سعدی از دیگران دعایی برای او طلب می‌کند.