نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست

شراب‌خوردهٔ معنی چو در سماع آید

چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست

هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد

به ترک خویش بگوید که خصم عربده‌جوست

حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر

که قطره قطرهٔ باران چو با هم آمد جوست

نمی‌رود که کمندش همی‌بَرَد مشتاق

چه جای پند نصیحت‌کنانِ بیهده‌گوست

چو در میانهٔ خاک اوفتاده‌ای بینی

از آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست

چرا و چون نرسد بندگان مخلص را

رواست گر همه بد می‌کنی بکن که نکوست

کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر

کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست

بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم

که دل به غمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست

هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را

به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست

به آب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشق

نظر به صفحهٔ اوّل مکن که توبر‌توست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعر سعدی است که به اهمیت عشق و دوستی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که سفر به سوی دوست هر چقدر هم طولانی باشد، ارزشمند است. او تأکید می‌کند که کسی که به محبوب نظر دارد، باید خود را از غرور و خودپسندی رها کند. همچنین اشاره می‌کند که اشک فقیر و دل‌سوخته، ارزش و معنی دارد و دیدن عشق و زیبایی‌ها نباید تنها از منظر ظاهر باشد. شاعر به این نکته می‌پردازد که در برابر مشکلات و دشمنی‌ها، محبت و دوستی باید در پیش باشد و در نهایت، عشق و ارتباط حقیقی باید در عمق وجود انسان‌ها شکل بگیرد.