غزل شمارهٔ ۹۴ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست
آن قامتست نی به حقیقت قیامتست
زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست
بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا
کآب حیات در لب یاقوتفام اوست
بوی بهار میدَمَدَم یا نسیم صبح
باد بهشت میگذرد یا پیام اوست
دل عشوه میفروخت که من مرغ زیرکم
اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست
بیچاره ماندهام همه روزی به دام او
و اینک فتادهام به غریبی که کام اوست
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و او را با عناصر طبیعت و زندگی مقایسه میکند. خورشید در سایه زلف معشوق است و قامت او مانند درخت صنوبر زیباست. شاعر احساس میکند که قیامت و رستاخیز او در وجود این معشوق نهفته است. او برای مرگ دلش خوشحال است چون معشوق آب حیات را به او میدهد. عطر بهار و نسیم صبح هم از وجود او به مشام میرسد. شاعر خود را مانند پرندهای میبیند که در زلف معشوق گرفتار شده و از این عشق به تنگ آمده است. او به غریبی و دلتنگی در پی معشوق اشاره دارد و در نهایت بیان میکند که خود را غلام و بنده عشق او میداند.