نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۴ سعدی

سعدی شیرازی / باب دوم در اخلاق درویشان / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

پیرمردی لطیف در بغداد

دخترک را به کفشدوزی داد

مردکِ سنگدل چنان بگزید

لبِ دختر، که خون از او بچکید

بامدادان پدر چنان دیدش

پیش داماد رفت و پرسیدش

کای فرومایه، این چه دندان است؟

چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !

به مِزاحت نگفتم این گفتار

هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار:

خویِ بد در طبیعتی که نشست

ندهد جز به وقتِ مرگ از دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان یک پیرمرد لطیف در بغداد روایت می‌شود که دخترکی را به شخصی خشک و سنگدل می‌دهد. آن مرد به دختر آسیب می‌زند و لب او را می‌خورد که باعث می‌شود خون از لبش بچکد. صبح روز بعد، پدر دختر با دیدن حال او به دامادش می‌رسد و از او می‌پرسد که چرا چنین زخمی به لب دخترش زده است. داماد به او می‌گوید که این حرف‌ها شوخی است و نباید جدی گرفته شود. در نهایت، نتیجه‌گیری می‌شود که طبیعت بد افراد به سختی تغییر می‌کند و تنها در زمان مرگ از آنها رها می‌شود.